تبليغاتX
پاییز

پاییز

پاییز بهاری است که عاشق شده است

 

سلام.امیدوارم حال همگی خوب باشه.ولادت امام رضا مبارک.

ما واسمون تبدیل شده به آرزو که بریم مشهد.نمیدونم چرا قسمت نمیشه!!!

کلا از بچگی تو حسرت رفتن موندیم.

حالا انشاالله قسمت بشه بزودی زود بریم پابوس  امام رضا.

 

یا رضا صدا بزن مرا

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:53  توسط از تبار غربت  | 

 

 

هر کس به طریقی دل ما میشکند.......

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:6  توسط از تبار غربت  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:53  توسط از تبار غربت  | 

دلم میگیرد از گفتن.دریغا شهر قلبم را غروبی تیره پوشانده است..

 

نمیدانیم که یک لحظه بی او بودن یعنی فاجعه،یعنی مردن..

 

ویک لحظه با او بودن یعنی تمام لذت و لذت تمام از بودن خویش..

 

هر جاست،همه جاست........

 

یک پلک دیدن می خواهد...یک گوش شنیدن می خواهد...یک پا رفتن می خواهد و یک دست لمس کردن.

 

در دسترس تر از هر کس.نه اشغال است نه مشغول،نه خواب است نه بیرون...

 

چه می گویم،تو فقط لب تر کن،همان لحظه همان جاست،کنارت..

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:32  توسط از تبار غربت  | 

رفتی ولی گرمای دستای مهربانت را کجا جا گذاشتی؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط از تبار غربت  | 

دلم غروبه................

ای راز ! اگر گفته شوی می میرم


از دست دلم خسته شوی می میرم


ای پنجره ی بهشتی باز ! بدان


یک بار اگر بسته شوی می میرم

***************

طرح ساده ی نگات، دفتر خاطره هات، مثه سایه روی خاک افتاده

بی تو از گریه پرم، لحظه هارو میشمرم، آسمون بی تو پر از فریاده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:14  توسط از تبار غربت  | 

سلام امیدوارم همیشه سلامت باشین که هیچ چیز بهتر از سلامتی نیست.

هر جا هستین برای همه بیماران دعا کنید.

خیلی ها محتاجن به دعای شما.هر جا هستین برای شفای بیماران دعا کنید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:3  توسط از تبار غربت  | 

سلام.با اميد اينكه هر جا هستين حالتون خوب باشه و دلتون سرشار از شادي.

 

آي دلم پره از بعضي آدما،و چقدر سخته كه بخواي تحملشون كني و وانمود كني كه ازشون ناراحت نيستي و انگاري هيچ اتفاقي نيوفتاده،كفرت ميگيره از اونجايي كه وقتي سر حرف باز بشه و محكوم بشي كه همه تقصيرا با توست.همشو بزارن گردنت.و وقتي كه بخواي از خودت دفاع كني و حرف دلتو بزني اجازه ندن و باز محكومت كنن.

............................

 

از بچگي وقتي به ماه خرداد نزديك ميشديم همه وجودم سرشار از اضطراب بود كه وقته امتحانا نزديكه و بايد به همه نشون بديم كه تو يه سال تحصيلي چي ياد گرفتيمو و چي برداشت كرديم.

 

اما الان وقتي به اين ماه نزديك ميشيم داغ دلمون تازه ميشه.يه كوه غم رو دلمونه،يه دنيا حسرت وجاي خالي تو،و اي كاش بودي....

 

چقدر زود زمان ميگذره.سه سال شد.سه سااااااااااااال.

 

چقدر حرفاي نگفته دارم...........چقدر دلم گرفته......

 

اما تا اطلاع ثانوي خاموش........

خاموش...

خاموش...

خاموش..

 

خداحافظ همين حالا

همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

...................

................

.........

......

....

..

.

 

روحت شاد يادت گرامي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:58  توسط از تبار غربت  | 

سلاااااااااااااااااااام.چطورين شما؟خوبين،خوشين؟
اميد داريم سال جديد را به خوبي شروع كرده باشين و تو اين سال به موفقيتهاي زيادي برسين.
دوست دارم تند تند بيام اينجا بنويسم ولي وقت ندارم حجم درسا زياده،
الانم كه داريم به ميانترم نزديك ميشيم بايد يواش يواش خودمونو آماده كنيم واسه امتحانا!!!!!!!!!
خب چه خبراااااا؟


***در اين وادي گذر ميكرديم به ياد گذشته.گذشته هاي نه چندان دور....آنجا كه مرا عذاب ميداد.
ما عابران بي آزار اين دنيا كه هر كدام در سر با هزاران آرزوي دست نيافتني دنبال پيدا كردن چيزي هستيم.
سرنوشت جوري ما را به هم وصل ميكند كه از هم برايمان خاطره اي بيش نمي ماند.
ديروز او،امروز تو و فردا و فرداها...............
گفتن از روزگارت،از دنيات،از زندگيت،انگار تلنگري بود بر ذهن من كه سختر از اين هم ميتواند باشد.
هنوز سوالهاي نيمه تمامي در ذهنم آزارم ميدهد،كاش يكبار ديگر مجالي بود براي رسيدن به آنچه در ذهنم است.
ولي اينك تو رفته اي،پايبندتر از آنچه فكرش را ميكردم.با اين عابران تفاوتها داشتي.
تو بزرگي.روح مهربانت باعث ميشود در ذهنها بماني.
اكنون بسي برايت خوشحالم كه به يك آرامشي ميرسي كه از آن توست.و آرزويم همه شادي توست.....***

با صداي بي صداااااااااا،مثل يك كوه بلنددددددددد،مثل يك خواب كوتاه،...........................

اكنون در سرگرداني عجيبي هستم.در اين انديشه ام كه چگونه ميشود پاسخي براي سوالهايم بيابم.
سوالهايي كه جوابش را فقط تو ميداني و بس.و تويي كه ديگر نيستي و همچنان ذهنم پر از؟؟؟؟؟؟؟
اينان با آنچه تو ميگفتي تفاوتها دارن.شايد شبيه يك بازي بچه گانه شده است!!!!

من هميشه فكر ميكنم اينان آنهايي نيستن كه هستن.اينها آنهايي هستن كه نيستن.
من از آدمهاي پشت نقاب تنفر دارم.وقتي ميشود بدون نقاب زندگي كرد چرا با نقاب؟
من نميخواهم دروغ بشنوم.من از دروغ بيزارم.از آدمهاي پشت نقاب بيزارم.
اگر خسته شوم نمي مانم.در پيله نخواهم ماند.من پروانگي دوست دارم.
بارها گفته ام،من هيچگاه به اندازه پر كاهي به كسي اعتماد ندارم
و هميشه اين را با خود يدك ميكشم كه همه مورد اعتماد نيستن.
انگار همه چي شبيه يك بازي است،ولي تلاش ميكنم بازنده اش من نباشم.
اميدوارم سهم تو از زندگي چيزي باشد كه دوست داري.
آن چيزي كه لياقت تو را داشته باشد،حضورت هميشه قابل درك باشد.
مثل تو كم پيدا ميشود.مثل تو خوب بودن كم است.مثل تو خوب ماندن كم است.
اميدوارم هر چه شادي است براي تو باشد.

شايد از پروانه بنويسم.پروانه شدن سخت است.پروانه بودن زيباست.

پروانه باش.پروانه بمان.مثل پروانه زيبا،مثل پروانه زيبا..


نگران نباشيد مخم يه كم مشوشه.خوب ميشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:13  توسط از تبار غربت  | 

سلاااااااااااااام.
آخ كه چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود.البته واسه وراجي كردن.خوبيد شما؟چه خبرا؟
آلان ميگين دوباره وراج فضول باز اومد.همينه كه هست.ميخواي بخواه نميخواي باز مشكل خودته.
زمستونم تموم شد، بهار هم از راه رسید،فصل نو شدن همه چیز.بوي عطر خوش شكوفه كه هر جا قدم ميزني به مشام ميرسه،بوي تازگي،بوي زندگي،بوي آغاز،آغازي دوباره.
سال 87 هم با همه بديهاشو خوبيهاش داره تموم ميشه.يه سال از عمر همگي ما تموم شد.
هم سال اشك بود هم خنده.خيليا تو اين سال پا گذاشتن به اين دنيا،خيليا هم از اين دنيا خداحافظي كردنو رفتن.گذر عمر ديگه بخواي نخواي ميگذره.
چقدر عروس دوماد داشتيم.اما متاسفانه هنوز هيچكدوم مراسم نگرفتن تاما عقده هامونو خالي كنيم.
آخه چندساليه كه عروسي خودي نداشتيم،خب عقده ايي شديم ديگه.حالا تو كف مراسم اينا هستيم.
 اميدوارم سال خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد و سال جديد براي همتون سالي پر از شادي و سلامتي و عشق باشه.
امسال چهارشنبه سوري،آتيش بازي هم نكرديم.نه اين كه فك كنيد ما هر سال نارنجك منفجر ميكنيمو
 امسال تحت تاثير تلويزيون قرار گرفتيم،نه بابا،ما بچه هاي خوبي هستيم در حد وسايل بي خطر آتيش بازي ميكنيم.
امسال در اون حد بي خطرشم آتيش بازي نكرديم.كه دليلش حالا بماند........

مريم در سالي كه گذشت......

شايد از مهمترين اتفاقاتي كه تو اين سال برام رخ داد،قبول شدن و رفتن به دانشگاه بود.

شادترين روزي كه تو اين سال اتفاق افتاد،خبر دوماد شدن داداشي.

 و غم انگيزترين لحظه مربوط ميشه به .....

 

عید همگی مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:50  توسط از تبار غربت  |